تبليغاتX
آشیان عشق
آشیان عشق

حامد و دریا



سرمست لب پنجره خاموش نشستم
هرچند تو در خانه من نیستی امشب
من دیده به چشمان تو بستم
هر عکس تو از یک طرفی خیره برویم
این گوید
هیچ
آن گوید
برخیز و بیا زود بسویم
من گویم
نیلوفر کم رنگ لبت را
با شعر بگویم با بوسه بشویم
ای کاش
ای کاش
آن عکس تو از قاب دراید
همچون صدف از آب براید
ای کاش
جان گیری و بر نقش و گل بوته ی قالی بنشینی
آنگاه بتو پیرهن از شوق بدری
از شور بلرزی
دیوانه همه شوق همه شور
بیگانه پریشیده همه قهر
همه نور
بر بستر من نقش شود پیکر گرمت
آنگاه زنم پرده به یکسو
گویم که
من اینجا به لب پنجره بودم
گویی که
نه ... آنجا
آرام بگیریم
از عشق بمیریم
آنگاه بپاییز
هر برگ که از شاخه ی جانم به کف باد روان است
هر سال که از عمر من اید به سر انجام
ببینم که به پاییز دو چشم تو هر آن برگ
هر درد
هر شور
هر شعر
از قلب من خسته جدا شد
باد هوس ات برد
آتش زد و خاکستر آن را به هوا ریخت
من ، هیچ نگفتم
جز آنکه سرودم
پاییز دو چشم تو چه زیباست
پاییز چه زیباست
مهتاب زده تاج سر کاج
پاشویه پر از برگ خزان دیده زرد است
آن دختر همسایه لب نرده ایوان
می خواند با ناله ی جانسوز
خیزید و خز آرید که هنگام خزان است
هر برگ که از شاخه جدا گشته به فکر است
تا روی زمین بوسه زند بر لب برگی
هر برگ که در روی زمین است ، به فکر است
تا باز کند ناز و دود گوشه ی دنجی
آنگاه بپیچند ، لب را به لب هم
آنگاه بسایند تن را به تن هم
آنگاه بمیرند
تا باز پس از مرگ ، آرام نگیرند
جاوید بمانند
سر باز برون از بغل باغچه آرند
آواز بخوانند
پاییز چه زیباست
من نیز بخوانم
پاییز دو چشم تو چه زیباست
چه زیباست

 

نصرت رحمانی

 حامدم چه خوبه تو رو داشتن

نوشته شده در سه شنبه 1388/08/19ساعت 10:56 توسط دریا| |

 

 

 

چرا نمیکشد مرا خدای چشمهای تو

میان آب و آتشم برای چشمهای تو

قسم به ساحت غزل،دقیقه ای هزار بار

دلم عجیب می کند هوای چشمهای تو

چقدر با ستاره ها به لحن آب و آینه

شبانه حرف می زنم به جای چشمهای تو

از آن شبی که دیدمت،همان یکی دو قرن پیش

نشسته ام کنار دل ،به پای چشمهای تو

سکوت گاه گاه تو ،مرا شکنجه می دهد

خدا کند که بشنوم صدای چشمهای تو

اگر چه شرم میکنم بگویمت که شاعرم

ولی تمام این غزل فدای چشمهای تو

 

 دلتنگ چشمهای مهربونتم عزیزم

تو که میدونی من به صبوری تو نیستم  چرا تنهام میذاری؟؟؟


:ادامه مطلب:
نوشته شده در یکشنبه 1388/08/17ساعت 13:0 توسط دریا| |

 

 

من نباشم کی تو رویا موهاتو ناز میکنه               

کی با بالای شکسته با تو پرواز میکنه

 راس بگو من که نباشم اخمای پیشونیتو             

 کی میاد دونه به دونه باحوصله باز می کنه

 من نباشم کی میشینه تا سحر بالای سرت        

کی میا برداره اشکو از رو چشمای ترت   

من نباشم کی میاد موقع رفتن اشکاشو             

میکنه بدرقه ی راه بلند سفرت

 من نباشم کی گلای خواهشت رو آب میده          

کی به فریادت باحس عاشقی جواب میده

 من نباشم کی میاد ناز نگاتو می خره                

 کی میاد دنبال تو  تورو تا خورشید میبره

 من نباشم کی میباره تو زمون تشنگیت               

کی میخواد تورو مثه من تو تموم زندگیت

 من نباشم کی باچشمای تو سازشش میشه     

 با تموم مهربونی و غم دیوونگیت

 من نباشم کی واسه خوابت لالایی میخونه           

تو   توهر هوایی باشی باز تودنیات میمونه

 من نباشم کی بهت میگهبازم عاشقتم  ؟            

 اگه حتی دلمو بشکنی و برنجونی

 من نباشم کی تحمل میکنه کار تورو                    

بارقیب کشتنا واذیت وآزار تورو

 تو خودت داور میدون شو بگو من نباشم               

کیه که جواب نده تاخی رفتار تورو

  من نباشم کی بیداره تا تو خوابت بگیره               

 کی قایم میشه لای ابرا تا توراحت بتابی

 من نباشم کی کلافت میکنه با سوالاش             

 کی تورو بهم میریزه با بیان خیالاش

 ولی بی انصافیه اینم بگم من نباشم                  

کی تو نامه جای اسمت ماهو میذاره بالاش

 من نباشم کی توهرچی بگی گوش میکنه           

کی به خاطر تو دنیارو فراموش میکنه

 من نمیگم تو بگو که کی زمون قهر تو                  

همه ی مردم دنیارو سیاه پوش میکنه ...

 خیلی خیلی دوستت دارم حامدم پس  زود برگرد

نوشته شده در یکشنبه 1388/08/17ساعت 9:5 توسط دریا| |

 


می خوام یه قصری بسازم
پنجره هاش آبی باشه
من باشم و تو باشی و
یه شب مهتابی باشه
امشب می خوام از آسمون
یاسهای خوشبو بچینم
امشب می خوام عکس تو رو
تو خواب گل ها ببینم
کاشکی بدونی چشمات رو
به صد تا دنیا نمی دم
یه موج گیسوی تو رو
به صد تا دریا نمی دم
کاش تو هوای عاشقی
همیشه پیشم بمونی
از تو کتاب زندگی
حرفای رنگی بخونی
حتی اگه دلت نخواد
اسم تو ، تو قلب منه
چهره تو یادم میاد
وقتی که بارون می زنه
امشب می خوام برای تو
یه فال حافظ بگیرم اگر که خوب در نیومد
به احترامت بمیرم
امشب می خوام رو آسمون
عکس چشات رو بکشم
اگر نگاهم نکنی
ناز نگات رو بکشم
می خوام تو رو قسم بدم
به جون هر چی عاشقه
به جون هر چی قلب صاف
رنگ گل شقایقه
یه وقتی که من نبودم
بی خبر از اینجا نری
بدون یه خداحافظی
پر نزنی تنها نری
وقتی که اینجا بمونی
بارون قشنگ و نم نمه
هوای رفتن که کنی
مرگ گلهای مریمه

مریم حیدر زاده

 

نوشته شده در یکشنبه 1388/08/17ساعت 8:56 توسط دریا| |

 

 

 

وقتي تو نيستي نه هست هاي ما چونان که بايدند نه بايد ها

مثل هميشه آخر حرفم و حرف آخرم رابا بغض مي خورم

عمري است لبخند هاي لاغر خود را در دل ذخيره مي کنم

 باشد براي روز مبادا

اما در صفحه هاي تقويم روزي به نام روز مبادا نيست

آن روز هر چه باشد روزي شبيه ديروز

روزي شبيه فردا

روزي درست مثل همين روزهاي ماست

اما کسي چه مي داند

شايدامروز نيز روز مبادا باشد

* * *

وقتي تو نيستي نه هست هاي ما چونانکه بايدند نه بايد ها

هر روز بي توروز مبادا است

 

قیصر امین پور

 

 عکس های متنوع ، تصاویر متحرک زیبا/

 

حامدم تو که نیستی شبهام بی ستاره میشه. زود برگرد عزیزم

 

نوشته شده در یکشنبه 1388/08/17ساعت 1:19 توسط دریا| |

 

تو ؛ تنها دری هستی ای همزبان قدیمی

که در زندگی ؛ بر رخم باز بوده ست ؛

تو بودی و لبخند مهر تو ؛ گر روشنایی

به رویم نگاهی  گشوده ست .

مرا با درخت و پرنده ؛

نسیم و ستاره ؛

تو پیوند دادی

تو شوق رهایی ؛

به این جان افتاده در بند ؛ دادی .

تو ؛ آغوش همواره بازی

بر این دست همواره بسته

تو ؛ نیروی پرواز و آواز من ؛ در فرازی

زمن ؛ نا گسسته .

تو ؛ دروازه مهر و ماهی !

تو مانند چشمی؛

که دارد به راهی ؛ نگاهی

تو همچون دهانی ؛ که گاهی

رساند به من مژده دلبخواهی .

تو افسانه گو ؛ با دل تنگ من ؛ از جهانی

من از باده صبح و شام تو مستم

وگرچند ؛ پیمانه ای کوچک از آسمانی

تو با قلب کوچه ؛

تو با شهر ؛ مردم

تو با زندگی ؛ همنفس ؛ همنوایی

تو با رنج آنها

که این سوی درهای بسته ؛

به سر می برند آشنایی

من اینک ؛ کنار تو در انتظارم

چراغ امیدی فرا راه دارم

گر آن مژده؛ ای همزبان قدیمی

به من در رسانی

به جان تو ؛

جان می دهم مژدگانی . . .

 

فریدون مشیری

 عکس های متنوع ، تصاویر متحرک زیبا

حامدم تو قشنگ ترین دلیل شادی ام هستی

 

 

نوشته شده در جمعه 1388/08/15ساعت 22:42 توسط دریا| |

در فراسوی مرزهای تن ات ترا دوست  می دارم ،

آینه ها و شب پره های مشتاق را به من بده

روشنی و شراب را

آسمان بلند و کمان گشاده ی پل

پرنده ها و قوس و قزح را به من بده

 و راه آخرین را

 در پرده ای که میزنی مکرر کن .

در فراسوی مرزهای تنم تو را دوست میدارم

در آن دور دست بعید

 که رسالت اندام ها پایان می پذیرد

و شعله و شور تپش و خواهش ها

 به تمامی

 فرو مینشیند

و هر معنا قالب لفظ را فرو میگذارد

 چنان که روحی

 که جسد را در پایان سفر

 تا به هجوم کرکس های پایانش وا نهد

در فراسوی عشق ترا دوست می دارم

در فراسوی پرده و رنگ .

 

در فراسوی پیکر هایمان

 با من وعده ی دیداری بده

   احمد شاملو

 

نوشته شده در جمعه 1388/08/15ساعت 0:22 توسط دریا| |

 

 

 

ای تو با روح من از روز ازل یارترین

کودک شعر مرا مهر تو غمخوار ترین

گر یکی هست سزاوار پرستش بخدا

 تو سزاوارترینی ، تو سزاوارترین

عطر نام تو که در پرده ی جان پیچید ه ست

سینه را ساخته از یاد تو سرشار ترین

ای تو روشنگر ایام مه آلوده ی عمر

بی تماشای تو روز و شب من تارترین

در گذرگاه نگاه تو گرفتارانند

من به سر پنجه ی مهر تو گرفتارترین

می توان با دل تو حرف غمی گفت و شنید

گر بود چون دل من راز نگهدارترین

 فریدون مشیری

 

 

عزیزم من برگشتم. امیدوارم دیگه هرگز مجبور نشم اینهمه تنهات بذارم

 

 

 

نوشته شده در چهارشنبه 1388/08/13ساعت 19:9 توسط دریا| |



قالب جدید وبلاگ پیچك دات نت